X
تبلیغات
برف بازی با کودک درون

























برف بازی با کودک درون

آدم برفی رو خیلی دوست دارم. به خاطر همین این اسم رو انتخاب کردم.

من خیلی دوست دارم که مامان بشم. پس همیشه به بامداد می گم که بیاد مامان بازی. با هم میریم تلویزون نگاه کنیم. یک بار که رفتیم بازی کنیم دیدم بامداد خوابید.


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

فکر کنم همون روزا بود که وقتی مامان از بیرون اومد دید بامداد تب داره. رفتیم دکتر.  خانم منشی اینجوری بود


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دکتر انقدر مهربون بود. به بامداد آمپول نداد. یک دارو با طعم آلبالویی و توت فرنگی داد. از این دکتر مهربان تر اصلا ندیدم.

91/05/06 | 21:36 | قطره ی بارون. | |

امشب مامان داشت به بامداد غذا می داد. بامداد به من گفت: مامان تو غذا نمی خوری؟ گفتم: نه عزیزم تو بخور.

بعد بامداد برام دست زد. پسرم رنگ ها رو می شناسه مثل: زرد ـ بنفش ـ آبی ـ سفید ـ سیاه ـ صورتی ـ نارنجی ـ سبز ـ قهوه ای ـ    تازه بامداد یاد گرفته  یک و دو بنویسه. کوچولو ی ما بلده سازهای استان خودشو می زنه و ریتم رو کاملا می شناسه. خواننده هم هست. فقط آهنگ های محلی بلده.


بامداد یک پارچه آقا                 بامداد گل تو باغا

91/03/30 | 0:0 | قطره ی بارون. | |

دو تا شعر از خودم گفتم که براتون می نویسم:

مامان من خیاطه           رنگ اتاقم ماته

بابام رفته سرکار           دنبال نون حلال

خواهرم رفته دانشگاه       تا آسمون زیر ماه

داداشم رفته بخوابه          خیلی تنبله بیکاره

مامان رفته تو کوچه          بخره نون و کلوچه




مامان من توی خونه         میدوخت دونه دونه

از جای خود پریدم            من سر وقت رسیدم

دیدم مامان چه خسته          توی کمد نشسته

تشک پتو آوردم                    پارچه و اتو آوردم

مامان سرش گیج می رفت           یک خورده تو دیگ میرفت

پیراهنش خورشتی بود                 یک خورده اونم گوشتی بود

اون شب برای مامان                    خیلی دلم سوخت الان  

91/03/29 | 23:39 | قطره ی بارون. | |

تپلک من از دست خودم غذا می خوره اولین باری بود که بهش غذا می دادم.

91/03/29 | 21:36 | قطره ی بارون. | |

سلام. اینم از تپلی ما دیگه. ببینین چه قدر شیطونکه. این عکس مال موقعیه که توی اون خونه بودیم. بچه ام چهار دست و پا راه میرفت. واسه این می گم بچه ام که بامداد به من می گه مامان.

91/03/29 | 21:23 | قطره ی بارون. | |

این عکس مال موقعی که من از خواب بیدار شدم و تپلی هم اومده در آغوش من.

91/03/28 | 23:37 | قطره ی بارون. | |

سلام.

بانک صادرات ایران یه تبلیغ داره که مرده هم کچله و هم ابرو و مژه نداره. بعد دقیقا دوربین میره تو چشمش. امروز میخوام یک خواب براتون بگم. یک خواب وحشتناک. یک روز که توی خونه بودیم مامان داشت غذا درست میکرد. بابا داشت کتاب میخوند. منم مشغول بودم. بعد یکی تو راه پله ها «یا لله» گفت. بعد بابا گفت: باران برو در رو باز کن. آقا منم تا یک گدا یا یک چیز وحشتناک تو خواب ببینم غش میکنم. توی راهرو قرمز شده بود. چون که از پشت اون مرده آتیش میومد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مامان نوشت: باران منظورش این بود که همون مرد کچله رو که توی تبلیغ بانک صادرات بود، تو خواب دیده بود که از توی راهروی ما یالله گویان اومده بود تو خونه مون و از پشت سرش (پس زمینه سکانس) آتیش در میومده بیرون. آخه اونم شد تبلیغ؟ آدم خوف میکنه بره توی اون بانک حساب باز کنه برا بچه. ما که همه سرمایه گذاریامون رو بردیم دوبی. ولله (چشمک)

91/03/16 | 23:26 | قطره ی بارون. | |

سلام.

خیلی وقت بود نمی نوشتم.

و امروز می خوام یه مژده بهتون بدم.

من توی وزارت کشور برنامه دارم.

خوب حتما همه خونه شون توی تهرانه میان دیگه.

البته بچه ها فقط 4 دقیقه برنامه دارن.

بقیه استادای ماهرن.

قراره من یه آهنگ جدید بزنم

به نام « ته گره ته امشو برو»

یعنی : قربون تو امشب بیا.

خیلی باحاله.

به امید دیدار توی وزارت کشور

91/03/16 | 23:8 | قطره ی بارون. | |

من از بچگی دوست داشتم موهام بلند باشه.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آخه میدونین؟
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دوستام این قدر موهاشون بلنده

که از مقنعه شون میزنه بیرون .

 برای همین یک مو مصنوعی طلایی دارم که می ذارم سرم

 و شال مامانمو دو لا می کنم

که مو مصنوعی ها بزنه بیرون!!!

یک شب خواب دیدم موهام خرماییه ( در واقع مشکی)

وشال هم سرمه.

وای حتی نمیتونین فکرشو بکنین که چقدر اون خواب برام رویایی بود.

موهای مغز خرمایی از شال قرمز زده بود بیرون.

یک دوست دارم (کوثر) موهاش همین طوریه.

همون طور که گفتم.

حتی بعضی وقتا شال قرمز هم سرش می کنه.

دقیقا موهاش مغز خرمایی و طلاییه.

همون طور که دوست دارم.
خلاصه حسرت یک سانتی متر مو به دلم مونده.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

90/10/29 | 23:33 | قطره ی بارون. | |

خوااب دیدم که توی حیاط خونه مون یه حوض داریم که توش یه نهنگ
 داریم. بعد نهنگه باهامون دوست بود و من و بامداد سوارش میشدیم. اون باهامون

بازی میکرد و فواره میزد که من تو خواب خیس می شدم. بابا عینک میزد از بالای پله
ها میپرید پایین تو حوض. من به بابا میگفتم منم میخوام بپرم. ما روی بدنش لیز

 میخوردیم و  میرفتیم تا آخر ولی اون دمش رو میاورد بالا و نمیذاشت ما بیفتیم. من و

بامداد از حوض اومدیم بیرون . عمه ایران اومده بود میگفت دیگه نرید پیش نهنگ.

 اونقدر حوض کوچیک بود که نهنگ روی حوض بود نه توی حوض. واقعا نهنگ

 خیلی باحاله.

این یه صفحه از کتاب آموزش نقاشی بود که باران تو بچگی داشت. یه دلقک کشیده

بود که باران باید عینش رو یاد میگرفت. پایین صفحه یکی دیگه ناقص کشیده بود که

باران کاملش کنه. و باران هم به این شکل کامل کرد:

این جا هم دلتون آب

90/09/29 | 10:34 | قطره ی بارون. | |

یه روز من و بامداد و مامانم و بابام رفتیم بیرون. بامداد و من خیلی خوشحال شدیم.

یه آقاهه بود این طوری

یکی دیگه هم بود قلیون میکشید.

اینقدر من و بامداد بازی کردیم که نگو و نپرس.

وقتی رسیدیم خونه، من و بامداد همدیگه رو شک و شک می زدیم.

البته اون منو میزد.

یه وقت فکر نکنید من زدمشا.

من میتونم کارهایی که بامداد بلده بهتون بگم.

1- خراب کردن وسیله ها.

2- پاره کردن کتاب درسی من.

3- گریه کردن.

4- جیغ کشیدن.

5- میز جلوی مبل رو جا به جا کردن.

6- خرابکاری.

تموم شد. وقتی این حرفا رو میزنم و مینویسم، دندونام از حرص میشکنه. اعصابم خورده از دست نظرای کم نی نی وبلاگ.

90/09/15 | 21:56 | قطره ی بارون. | |

امروز باز هم میخوام من برای دوستان بنویسم.

باران یه پدر بزرگ خیلی خوشگل داره -پدر بابابیشه- که خیلی بهش علاقه داره. اونم خیلی باران رو دوست داره و بیشتر از اون به خاطر علاقه باران به موسیقی خیلی بهش افتخار میکنه. دیروز رفته بودیم خونه مادر بزرگش. چند تا مهمون دیگه هم بودن. باران هم سازش رو برده بود. پدر بزرگش با افتخار تمام گفت که باران هم براشون ساز بزنه و هم چند تا آهنگ محلی بخونه. اول باران کتولی رو اجرا کرد. که همه کف بر شدن. بعد هم امیری خوند که احتیاج به کشش صدا داره و کلا کار هرکسی نیست. من نمیدونستم مثل این که رسمه با این آهنگ غمگین بشن. همه گفتن حالا یه شاد برامون بخون. باران هم یه آهنگ شاد رو هم با ساز زد و هم خوند. فقط کاش سازش بادی نبود که موقع اجرا بتونه بخونه. ایشالله ساز بعدی...

جالب این بود که توی شعر این آهنگ ها پره از اصطلاحات کشاورزی و وسایل کار روستایی. همه از خنده روده بر شده بودن که بچه این چیزا رو از کجا میدونه. خلاصه گزینش شروع شد. : « باران! هوکا یعنی چی؟ کلک یعنی چی؟ کل سر امیر کی بود؟ ... » باران هم یک موجود بسیار خجالتی که فقط با موسیقی حرف میزنه و در حرف زدن عادی همه اش منو نگاه میکنه، همه اصطلاحات رو قاطی کرده بود و اشتباه جواب میداد یا اصلا میگفت نمیدونم. خلاصه که روز خیلی خوبی بود. با این که تازه یکشنبه آهنگ کتولی رو یاد گرفته بود و دیروز سه شنبه بود، خیلی آهنگ رو خوب در آورد. پدر بزرگش هم که کلا همین جوری سرخ و سفید و زیبا هست، بعد از اجرای باران صورتش گل انداخته بود .

90/03/25 | 9:17 | قطره ی بارون. | |

دختر عمه ام اومده بود بالا.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد پایین هیشکی نبود. 

بعد بابا رفت ساعت یک نصفه شب دنبال عمه اینا بگرده.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

.  ما میخواستیم بریم مهمونی. اونا گوشی رو ورنمیداشتن. قبلنا که اومده بودن خونه ما دو تا جا عینکی جا گذاشته بودن که برق میزد. یکی از جا عینکی ها رو مامان واز کرد. دید که توش یه عالمه چیزای خوشگله. ده تا گوشواره ی بنفش اکلیلی، یه دستبند نقره ، انگشتر طلا... مامان اینا رو دید. منم دیدم. من به مامان گفتم ین گوشواره ها به درد تو میخوره. باید گوشاتو سوراخ کنی اینا رو آویزون کنی. بابا که از بیرون برگشت، به مامان گفت که باید بره آلمان دنبال عمه اینا. پس من و بامداد و دختر عمه ام تک و تنها موندیم. صبح که بیدار شدم، دیدم بامداد تنها خوابیده ، گفتم شاید خواهرجون رفته یه اتاق دیگه. نگو اصلا این چیزا وجود نداشت.

90/03/18 | 22:41 | قطره ی بارون. | |

ای ساعت بزرگ  ، من منتظر این هستم که صبح بشود و من از خوب بیدار بشوم. سه برادر کوچک تو زودتر حرکت کنند.

ای ساعت بزرگ، پدرم بعضی روزها به سر کار میرود. سه برادر کوچک تو زودتر حرکت کنند.

ای ساعت بزرگ، مادرم زیاد خوابیده است. سه برادر کوچک تو زودتر حرکت کنند.

ای ساعت بزرگ، برادر کوچک ترم خوابیده است و من چشمهای زیبایش را نمیبینم. سه برادر کوچک تو زودتر حرکت کنند.

ای ساعت بزرگ، من دلم میخواهد برادرم زودتر بزرگ شود. سه برادر کوچک تو زودتر حرکت کنند. 



90/03/15 | 7:46 | قطره ی بارون. | |

به نام خدا
با صدای بلبلها ، جهان از خواب بیدار میشود. حیوانات به هم سلام میکنند. نسیم زیبایی می آید. شبنم ها روی گل ها سرسره بازی میکنند. باد آهنگ می زند و لاله ها می رقصند. صبح زیبایی است. خرگوش دنبال هویج میرود. شیر همه را جمع کرده است و میگوید: ما امروز باید جشنی برپا کنیم. زیرا امروز روز قهرمان شدن ما است. روزی که پدرم دشمنان را شکست داد.
ببر، فیل، پلنگ و خرس به دنبال وسائل تزیینی رفتند. غروب که شد، یک نمایش اجرا کردند.
 زیرا دشمنان حیوانات انسان ها هستند.

90/03/13 | 21:4 | قطره ی بارون. | |

سلام. من مامان بارانم. خودش فعلا حوصله نداره وبلاگش رو بروز کنه و من ازش اجازه گرفتم که گرد و خاک اینجا رو یه تکونی بدم. چون لینکش رفت تو مازندنومه و یه عده لطف کردند و اومدن بازدید. این روزها باران خیلی خوشحاله و چند تا اتفاق خوب واسه ش افتاده که البته همه شون رو تو وبلاگ خودم نوشتم. ولی منظورم اینه که به همین خاطره که باران فعلا وقت نداره بیاد و وبلاگش رو بروز کنه. اما بالاخره خودشم مینویسه. همه اش داریم باهاش سازش رو تمرین میکنیم و تمام وقتش به همین اختصاص پیدا کرده. دیگه فعلا همین. تا خودش بیاد.
90/03/05 | 12:6 | قطره ی بارون. | |

رعد و برق

آسمان را می لرزاند

و چشم هایت را می بندد

باران از بام ها سرازیر می شود

و در جوی ها می ریزد

رنگین کمانی در آسمان می درخشد

زود باش، زود باش بیا بیرون

بپر، لی لی کن، جست بزن

پا برهنه در باغچه بدو

بگذار تو را بغل کنم و بیندازم بالا

تا آسمان

تا نزدیکی رنگین کمان

باز هم بالا تر تا آن طرف آسمان

تا پشت رنگین کمان

بعد بیا پایین

باز هم پایین تر

تا بغل پدر


شعر از خودم نیستا!!!!!

شعر از ساموئل ی. مارشاک.

90/02/14 | 11:41 | قطره ی بارون. | |

موسیقی هنریست که وقتی نوازنده  می نوازد،احساس خوبی و وقتی شنونده هم می شنود احساس خوبی دارد. موسیقی جذابیتی دارد که حتی حیوانات احساس خوبی دارند :

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مثلا گربه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

موسیقی به ما دستور می دهد که راحت زندگی کنیم.

90/02/02 | 21:31 | قطره ی بارون. | |

ما می خواستیم برای وبلاگ بابام اسم انتخاب کنیم.

یکی یک چیزی می گفت یکی یک چیز دیگه. من گفتم : بذاریم برف بازی با کودک دوست داشتنی.  مامانم گفت: باران راست میگه. ولی بهتره که بذاری: برف بازی با کودک درون. بابام قبول نکرد. مامانم گفت حالا که بابا این اسم رو انتخاب نمیکنه ، تو واسه خودت یک وبلاگ بساز و این اسم رو بذار.


90/01/14 | 22:14 | قطره ی بارون. | |

من یک دوست خیالی به نام کفشی بابایی دارم. یک روز کفشی به من گفت :"باران! ما میخواهیم یک روز بیاییم خانه شما. شما به پدر و مادرت خبر بده." اون موقع من و کفشی با هم دوست نبودیم. در خیابان همدیگر رو دیدیم و از همدیگه خوشمان آمدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد کفشی اینا میخواستن بیان خواستگاری من. ولی کفشی اینا یه روز دیگه میخواستن بیان خونه ما. کفشی فکر کرد که امروزه . به خاطر همین خیلی ذوق زده شده بود. میخواست ببینه من و کفشی میخواهیم عروسی کنیم یا یه کار دیگه بکنیم. کفشی اینا رفتن تو خوابگاه. خوابگاهشون هم تهران بود. کفشی به پدر و مادرش گفت:"آیا ما امشب میرویم یا که فردا شب؟" پدر و مادرش گفتن: "ما میخواهیم فردا صبح برویم" کفشی نصف شب ساعت 12 شب رو تخت بالا و پایین میپرید. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمادرش گفت بخواب . هرچه میگفتند بخواب کفشی قبول نمیکرد و باز هم بالا و پایین میپرید. کم کم مردم خوابگاه داشتن از خواب بیدار میشدن. کفشی خیلی ترسید . به خاطرهمین سریع خوابید. ولی اون نخوابیده بود. خودشو به خواب زده بود. وقتی که خودشو به خواب زد واقعا خوابش برد. دوباره صبح علی الطلوع بیدارشدن و رفتن به سمت کوچه ما. با اتوبوس . تهران تا ساری خیلی راه بود. اونا مثل ما با قطار نمی اومدن. با اتوبوس میومدن. تاپ توپ تاپ توپ در زدن. من گفتم :آخ جون. حتما کفشیه. مامانم روسری سر کرد. بابام هم کت شلوار. همه چی حاضر بود. ولی کفشی خواب بود. به زور کفشی رو از خواب بیدارش کردن. کفشی بیچاره خوابش می برد. ولی مامان باباش نمیذاشتن بخوابه.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اون قدیم ندیما من و کفشی خیلی کوچیک بودیم. کلی با هم حرف زدیم تو اتاقم. بالاخره به این نتیجه رسیدیم که بهتره با هم یا ازدواج کنیم یا یه کار دیگه کنیم. یا که میتونستیم یک دختر خاله و یک پسر خاله باشیم. از این قضیه من و کفشی خیلی خوشحال بودیم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکفشی اینقدر خوشحال بود که دستاشو مشت کرد و محکم زد به دیوار. دیوار ما یک کمی ترک برداشت ولی نشکست. من این قدر خوشحال بودم که مثل آلیس این قدر گریه کردم که با اشکام توش شنا کردیم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدرفتیم مایو هامون رو آوردیم همگی. کلاه و همه چی حاضر بود. عمیق و کم عمق. من و کفشی رفتیم توی کم عمق. اما بقیه رفتن توی پرعمق. قبل از این که بریم توی اشک استخر بلیط دادیم. من و کفشی به هم آب می پاشیدیم. وقتی که استخر تموم شد،من و کفشی مثل موش آب کشیده شدیم. رفتیم لباسامون رو عوض کردیم. دیدم که همه چی کفشی مرد عنکبوتی و بتمن و مگامن و همین چیزاس. دستکش اش مرد عنکبوتی بود. روی کلاه من یه عالمه پرنسس بود. من و کفشی خیلی با هم فرق میکنیم. میدونی که دخترا همه شون رمانتیکن. مخصوصا یلدا امیری.

باز دوباره کفشی اینا خونه شون رو عوض کردن و اومدن توی کوچه وفایی کنار خونه ما. هر وقت دل من و کفشی برای هم تنگ میشد،می‌رفتیم خونه هم . خیلی آسون. اگر خونه هم و خونه شما نزدیک هم باشه، خیلی عالیه. آدم کیف می‌کنه. من و کفشی که داشتیم خونه هم می‌رفتیم، یک دفعه پای من خورد به یه خاک. یه تیکه خاک. دیدم یه چیز سفتی انگار زیر خاکه. من و کفشی این قدر چنگ زدیم ، این قدر چنگ زدیم که بالاخره فهمیدیم توی خاک یه عالمه طلا و جواهر هست .یواشکی من و کفشی گنج رو گرفتیم. بدو بدو رفتیم خونه. من انگشتر، کفشی گلوبند... خلاصه این قدر طلا و جواهر داشتیم... یه تیکه الماس هم بود. من و کفشی یه کم سر اون الماسه دعوامون شد. ولی یک چاقوی تیز رو گرفتیم و با هم متحد شدیم تا الماس رو نصف کنیم. یکی مال کفشی یکی مال من. اون روز خیلی حال کردیم. من و کفشی این قدر جوک برای هم تعریف کردیم که .... آخرین جوک من این بود:"یک دختره خواب دیده که داره ماکارونی میخوره، یک دفعه می‌بینه یک تیکه از لباس کامواییش نیست" من و کفشی از جوک خودم این قدر خندیدیم که تمام روده هامون درد گرفت.

رفتیم بازار . این قدر خرید کردیم که خریدامون قد کوه دماوند شد. چیپس بالایی از کوه دماوند هم زد بالا.رفتیم حساب کنیم، این قدر بار زیاد بود که آقاهه فکر کرد ما کم خرید کردیم. از ما پول کم گرفت. ما این قدر خوشحال شدیم که نگو. گولش زدیم مرده رو. مامان کفشی و مامان من یه کوزه گرد و چاقالو رنگ کردن. اونم با چی با بدبختی. بعد من و کفشی با خوبی و خوشی با هم زندگی کردیم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

چاپ شده در ماهنامه ی عروسک سخنگو شماره ی 212 تیر ماه 1388

89/12/20 | 21:47 | قطره ی بارون. | |

www . night Skin . ir