برف بازی با کودک درون

آدم برفی رو خیلی دوست دارم. به خاطر همین این اسم رو انتخاب کردم.

امشب مامان داشت به بامداد غذا می داد. بامداد به من گفت: مامان تو غذا نمی خوری؟ گفتم: نه عزیزم تو بخور.

بعد بامداد برام دست زد. پسرم رنگ ها رو می شناسه مثل: زرد ـ بنفش ـ آبی ـ سفید ـ سیاه ـ صورتی ـ نارنجی ـ سبز ـ قهوه ای ـ    تازه بامداد یاد گرفته  یک و دو بنویسه. کوچولو ی ما بلده سازهای استان خودشو می زنه و ریتم رو کاملا می شناسه. خواننده هم هست. فقط آهنگ های محلی بلده.


بامداد یک پارچه آقا                 بامداد گل تو باغا

91/03/30 | 0:0 | قطره ی بارون. | |

امروز باز هم میخوام من برای دوستان بنویسم.

باران یه پدر بزرگ خیلی خوشگل داره -پدر بابابیشه- که خیلی بهش علاقه داره. اونم خیلی باران رو دوست داره و بیشتر از اون به خاطر علاقه باران به موسیقی خیلی بهش افتخار میکنه. دیروز رفته بودیم خونه مادر بزرگش. چند تا مهمون دیگه هم بودن. باران هم سازش رو برده بود. پدر بزرگش با افتخار تمام گفت که باران هم براشون ساز بزنه و هم چند تا آهنگ محلی بخونه. اول باران کتولی رو اجرا کرد. که همه کف بر شدن. بعد هم امیری خوند که احتیاج به کشش صدا داره و کلا کار هرکسی نیست. من نمیدونستم مثل این که رسمه با این آهنگ غمگین بشن. همه گفتن حالا یه شاد برامون بخون. باران هم یه آهنگ شاد رو هم با ساز زد و هم خوند. فقط کاش سازش بادی نبود که موقع اجرا بتونه بخونه. ایشالله ساز بعدی...

جالب این بود که توی شعر این آهنگ ها پره از اصطلاحات کشاورزی و وسایل کار روستایی. همه از خنده روده بر شده بودن که بچه این چیزا رو از کجا میدونه. خلاصه گزینش شروع شد. : « باران! هوکا یعنی چی؟ کلک یعنی چی؟ کل سر امیر کی بود؟ ... » باران هم یک موجود بسیار خجالتی که فقط با موسیقی حرف میزنه و در حرف زدن عادی همه اش منو نگاه میکنه، همه اصطلاحات رو قاطی کرده بود و اشتباه جواب میداد یا اصلا میگفت نمیدونم. خلاصه که روز خیلی خوبی بود. با این که تازه یکشنبه آهنگ کتولی رو یاد گرفته بود و دیروز سه شنبه بود، خیلی آهنگ رو خوب در آورد. پدر بزرگش هم که کلا همین جوری سرخ و سفید و زیبا هست، بعد از اجرای باران صورتش گل انداخته بود .

90/03/25 | 9:17 | قطره ی بارون. | |

ما می خواستیم برای وبلاگ بابام اسم انتخاب کنیم.

یکی یک چیزی می گفت یکی یک چیز دیگه. من گفتم : بذاریم برف بازی با کودک دوست داشتنی.  مامانم گفت: باران راست میگه. ولی بهتره که بذاری: برف بازی با کودک درون. بابام قبول نکرد. مامانم گفت حالا که بابا این اسم رو انتخاب نمیکنه ، تو واسه خودت یک وبلاگ بساز و این اسم رو بذار.


90/01/14 | 22:14 | قطره ی بارون. | |

دیروز رفتیم جشنواره الگوهای مناسب تدریس. واااااااااای . نمیدونین بچه ها چه خرابکاری هایی کردن. حالا تازه با اون همه خرابکاری بهمون جایزه هم دادن. من نمیدونم چرا آخه با اون خرابکاری ها جایزه بهمون دادن. مثلا یکی از خرابکاری ها این بود: معلم: زینب جون یکی از دانه هایی که میشه پخته خورد رو بگو. زینب: پسته. آخه کی دیده پسته رو تو آش بریزن؟

یا مثلا عاطفه. معلم: عاطفه بگو پسته چه شکلیه؟ عاطفه: پسته است دیگه.


یک ساعت نوشتم پاک شد. [گریه]


89/11/27 | 15:27 | قطره ی بارون. | |

خدایا! بعد از سه روز تعطیلی چقدر تو به ما لطف کردی. خدا رو شکر که من امروز بعداز ظهرییم و تا دلم بخواد میتونم بازی کنم. فکر کنم امروز اگه چیزی جا یا اشتباه نکرده باشم خیلی بهم خوش می  گذره. حالا میخوام یک شعر قشنگ تقدیم به وبلاگم کنم:

به به چه برفی نشست رو زمین                        هنوزم می باره بچه ها پاشین

خونه خیابون مونده زیر برف                                روز برف بازی بچه ها پاشین

89/11/16 | 11:50 | قطره ی بارون. | |

مامان : دخترم! ساعت یازده صبحه، بیدار شو دیگه مامان... باران جون... تو رو خدا این قدر سر بیدار شدنت اذیتم نکن... پاشو دیگه خاله شادونه تموم شدها...

من : چرا بیدارم کردی؟ داشتم یک خواب خوب می دیدم.

- اخ شرمندتم مامان جون ببخشید عزیزم. اگه الان بخوابی بقیه شو میبینی؟

- نه دیگه ( با دست اشک هایش را پاک میکند) نمیتونم. خیلی قشنگ بود. ( دوباره گریه)

- الهی بمیرم ببخشید مامان... الان یادت هست چی بود؟

- آره در مورد هایدی بود.

- میخوای همین الان بگی من بنویسم؟ این جوری هیچ وقت خوابتو فراموش نمیکنیا...

- آره برو دفترمو بیار...

( خدایا چه غلطی کردم. باید ناهار درست میکردم. خدا کنه مثل داستان اینگه نیم ساعت طول نکشه و زود تموم بشه.)

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

- یه روزی ما رفتیم خونه هایدی . خونه شون خیلی خوشگل بود. یه اتاق خیلی خیلی بزرگ داشت. بعدش از اون پله های پیچ پیچی سفید میخورد میرفت به دو تا اتاق. اول که خواب دیدم هایدی نو جوون بود. بعدش ما از اونجا رفتیم.  من و بابام رفتیم مدرسه. اونجا به جای این که همه آدم باشن، قورباغه و حیوونای دیگه بودن. فقط من و هایدی و دوستش آدم بودیم.من وقتی رفتم مدرسه، هایدی رو میشناختم. چون که رفته بودیم خونه شون. بعدش هایدی خیلی دیر اومد. بچه ها میگفتن که هایدی با دوستش رفته گل بچینه. من از وقتی که اون حرفو زدن همه اش هایدی رو صدا میکردم. وقتی هایدی هم اومد ، من صداش میکردم.حالا دیگه هایدی قد من بود. وقتی هایدی منو دید، روی ایرانیت بود. دست دوستش رو گرفته بود و این ور و اون ور را نگاه میکرد تا ببینه کی صداش میکنه. وقتی منو دید از پله های چوبی که روی ایرانیت ساخته بودن اومد بالا. اومد پیش من . بعد وقتی منو شناخت ، به هم دست دادیم. دو دستی . بعدش هایدی رفت جلوی لوله گاز و دهنشو واز کرد .بعد از دهنش چیزایی شبیه اشعه های قرمز میومد. بعدش بابا دستش یه کاغذ بود . که نمیدونم توش داشت چی مینوشت. هایدی میگفت اول اسم منو بنویس ، بعداسم باران . بعدش وقتی که هایدی دو دستی دستاشو تو دستم گذاشت، این مامان خانوم بی ادب از خواب منو بیدار کرد. وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم هایدی نیست. بدون این که به مامان بگم صبح به خیر، گریه کردم...

چاپ شده در مجله عروسک سخنگو

89/11/14 | 16:8 | قطره ی بارون. | |

این مامان خانم بی ادب به جای این که واسم لباس بخره میاد واسم لباس می دوزه. تازه روش نقاشیم می‌کشه!!

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
89/11/05 | 17:42 | قطره ی بارون. | |

بامداد                                                                                     من


گل شقایق              همیشه عاشق              در انتظارت               همیشه بودی           رفت از کنارت

مساله‌ي رياضي: عروسي بود. من مي‌خواستم براي عروس يك دستبند درست كنم. بهار بود. مادر به من 3 گل داد. دوست‌م پره هاي گل‌ي را به من داد كه آن‌ها 3 تا بود. در خانه‌مان يك نخ بود. من با آن‌ها يك دستبند 6 گل درست كردم.               

89/11/03 | 10:52 | قطره ی بارون. | |

تولد دوستم دیبا

89/10/29 | 15:14 | قطره ی بارون. | |

www . night Skin . ir